بلاخره بعد از چند مدت اومدم . راستش چند وقتی بود بد جور درگیر درس خوندن بودم . آخه امسال
واسه کنکور فنی شرکت کردم . واسه همین خودمو یه مدتی از از همه چیز محروم کرده بودم . فقط خدا
خدا میکنم که دانشگاه قبول شم . وای چی میشه اگه در بیام یه شهر دیگه . آخه متنفرم از شهر خودم .
از همتون ممنونم که تو این مدت که نبودم ، به وبم اومدینو منو از یاد نبردین .
امروز بعد چند وقت که که صفحه وبلاگمو باز کردم ، دیدم کلی نوشته توش هست . یکمیشو خوندم .
همش حرفای دلم بود که توش نوشته بود . وقتی به تاریخ اولین پستم نگا کردم ، خیلی تعجب کردم . بر
میگرده به تاریخ 28 خرداد 87 . واقعا اینگار همین دیروز بود !!! چقدر زود گذشت .
تک تک پستامو که میخوندم دیدم تمام حرفام غمگین بود . خب دیگه!!!
تموم خاطراتم دوباره زنده شد . ازون جالب تر این بود که هر کدوم از شما دوستای عزیز تنهام نذاشتینو
باهام همدردی کردین . شماهایی که ازم دورین احسامو درک کردین اما کسایی که تو شهر خودمن و
مثلا باهام دوستن اصلا احساسی ندارن که بخوان درکمم کنن .
ولی من روی ماه همتونو میبوسم که وقت گذاشتینو پای درد دلم نشستن.
راستی این پست پایینی رو حتما بخونین . خیلی غم انگیزه . راستش نمیدونم واسه کدوم وبیه . یکی از
دوستام بهم بلوتوث کرد . منم چون خوشم اومد گذاشتمش تو وبم . فقط اگه این مطلبو جایی دیدین یا
خوندین ببخشید چون من نمیدونم منبعش از کجاست یا واسه کدوم وبسایت یا وبلاگیه .
راستی توروخدا دعا کنید کنکور قبول شم .....................
پست پایینم حتما بخونین............................................
« این نوشته ای که میخونین نمیدونم واسه کدوم وبلاگ نویس یا وبسایتیه . فقط یه مطلبیه که بهم ارسال شده که منم تو وبم گذاشتم . خیلی غم انگیزه .......................................»
تقدیم به کسانی که می پندارند عاشقند و تقدیم به قلبهایی که از
عشق می تپد...
این چند خط را فقط به خاطر دل خود می نویسم . دلی که تنهاست
و در تنهایی خود سر گردان ، دلی که متنفر از نفس کشیدن ،
ولی مجبور به بودن است . تصمیم داشتم که هرگز دست به قلم و
کاغذ نبرم و هرگز از حرف های دلم ننویسم . چرا که بیزار
بودم از عشق های کاغذی ، عشق هایی که دروغی بیش نیست ،
ولی این اولین وآخرین نوشته ی من است .
این را نوشتم تا شاید دل همچون سنگ خارای او با خواندنش به
رحم آید . شانزده خزان از زندگیم را پشت سر نهادم .
شانزده خزانی که هیچ گاه رنگ بهار به خود ندیده است . چرا که
زندگیم همیشه رو به خزان بوده است . از وقتی که خودم را
شناختم معتقد بودم که مردها بی رحم ترین آدم های روی زمین
هستند و ذره ای از عشق و محبت در آن ها وجود ندارد . هر چند
که همه می گویند : مردان معنی واقعی عشقند ولی من باور
ندارم...
من بر این باورم که به کسی که دل ندارد ، نباید دل بست و به
حرف های پوچ پسران که برای سوء استفاده های خود قلب و
روح دختران بی گناه را طعمه قرار می دهند ، نباید اعتماد کرد .
ولی از آن جا که نمی شود زندگی را پیش بینی کرد ، ناخوداگاه پا
در مسیر بی سرانجام عشق گذاشتم . جاده ای که خبر نداشت
و پشیمانی به هیچ کجا ختم نمی شد . من و او بدون این که بدانیم
چرا به همدیگر دل سپردیم ، هر دو در یک لحظه ناتمام بدون
آن که بپرسیم چرا ، قلب هایمان برای همدیگر و به جای یکدیگر
تپید .
منی که مالامال نفرت از پسران بودم و می پنداشتم آن ها عشق را
برای هوس می خواهند نه نفس ، دل در گرو عشق او گذاشتم
و به جرأت عشق را پذیرفتم چون می دانستم که می توانم به او
تکیه کنم . به آن چشمان زیرکش ، به آن نگاه جادویی که معنی
اطمینان و اعتماد بود . او بدون آن که تابلوی ورود ممنوع قلبم را
خوانده باشد ، غریبانه وارد زندگیم شد . خدا می داند چه
کشیدم . چه قدر خدا را صدا زدم و برا ی بازگشتش به زندگیم
طلب شفاعت کردم . حاضر بودم همه ی زندگیم را ، همه ی
هستی و وجودم را بدهم تا او به عشق من متکی باشد و به راستی
که در آن مدت خدا را به چشمان خود دیدم .
او که به خورشیدی در زندگی من تبدیل شده بود و اگر بر آسمان
سیاه زندگیم نمی تابید روزهایم همیشه شب می ماند و می دانستم
یک روز وارد زندگیم می شود و الهه ی زندگیم خواهد شد .
ولی افسوس که واقعا از عشقمان خسته شده بود و دیگر حاضر
نبود ادامه دهد . هر چه بیشتر به او نزدیک می شدم ، او بیشتر
از من دور فاصله می گرفت و از اشتیاق روزهای اول عشقمان
خبری نبود و من همه ترس و هراسم از روزی بود که مرا تنها
بگذارد "آخر هم از هر چه ترسیدم ، رسیدم ..."
او یکتا الهه عشق من در زندگی هست و خواهد بود ، ولی من
همچنان به آن چشمان زیبایش که روزی دلبسته ی آن ها شدم ،
اعتقاد داشتم و مطمئن بودم که او آن قدر بی رحم و سنگدل نیست
که بخواهد به من و عشق من پشت پا بزند .
آیا می شد باور کرد کسی که برای من مثل هیچ کس نبود و روزی
مرا به شهر قلبش فرا خوانده بود و عاشقانه مرا شیدا نموده
بود ، ای چنین مرا به بازی بگیرد ؟! منی که طاقت یک روز جدا
بودن از او را نداشتم ، هر روز به هر بهانه ای او را میدیدم ،
حال می بایست این چنیین خود را به دوری از او عادت می دادم .
ولی به راستی چرا مرا تنها گذاشت .
هر بار به هر دلیلی مرا از خود دور می کرد . مرا از دیدگان همه
پنهان نگه می داشت . مگر من از او جز قلب مهربانش، جز
تکیه گاه عشقش ، چیز دیگری خواسته بودم ؟ نمی دانم دختران
دیگر چه از من بیشتر داشتند که حاضر شده بود منی که با تمام
وجود به پای او نشسته بودم را رها کند و به عشق آن ها که عشقی
از روی هوا و زود گذر بود دل ببندد .
تا کی دل به ظاهر کسی بستن ؟! تا کی فقط به خوبرویان ارج
نهادند . من اگر از هر لحاظ کم داشتم ولی هیچ گاه برای او کم
نگذاشتم .
با این که مدت زیادی از لحظه ی آ شناییمان نمی گذشت ولی من
به اندازه ی همه ی ثانیه های عمرم به او دل بسته بودم ومن و
او در مدت این چند ماه ، مدتی پر از خاطره ، پر از اشک ، خنده
و دلهره و اظطراب ، پر از لحظه های شاد و غمگین حتی
خیانت را پشت سر گذاشته بودیم . آری ، کسی که من با تمام
وجود به او عشق می ورزیدم و از صمیم قلب می خواستمش و او
را فرشته ی نجات زندگیم می دانستم ، سنگدلی بیش نبود .
او همان طور که غریبانه به زندگیم آمد غریبانه نیز رفت و مرا با
دنیای خاطراتم تنها گذاشت . بی رحم ترین و بی وفاترین
کسی بود که در زندگیم شناخته بودم و مطمئن هستم که روزی از
کرده ی خود پشیمان خواهد شد . خدایا ! دل صد پاره ام را
به دست کدامین بند زن بسپارم که بسازدش ؟
او را در کدامین قمار سخت و پای کدامین میز نفرین شده باختم که
نفهمیدم دست کدام غارتگر ، یاس سپیدم را به تاراج برد ؟
همه می گویند فراموشش کن ، ولی آخر چگونه ؟ چرا رفت و همه
چیز را با خود برد ؟
سپاس ای عزیز ! ای سنگ صبور لحظه های غربتم ، مطمئن
هستم که این نوشته را خواهی خواند پس دوست دارم این چنین
به پایان برسد ... ای عزیزم در دنیایی که در آن نامردی و خیانت
موج می زند و انسان ها بویی از دوست داشتن و عشق
نبرده اند ، کسی هست که تو را به اندازه ی تمام کسانی که
دوستت دارند ، یکجا دوست بدارد و همیشه برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کند . دوستت دارم و این را بدان تو
اولین و آخرین شکوفه ی عشق من بودی که در دشت وسیع قلبم
شکفتی و دیگر بعد از این در هیچ زمانی و هیچ کس به باغ دلم
راهی نخواهد گشود ، چون تو آخرین رهاورد این باغ بوده و
هستی . محبوبم ! من اینک اشک می بارم و به خاطر دل سوخته
ام گریه می کنم ، به خاطر بی تو بودن هایم ، به خاطر غم
خوردن هایم . و نمی دانم مگر من برا ی تو یار نبودم ؟ مگر من
برای تو غم خوار نبودم ؟ مگر من برای تو همه چیز نبودم ؟
پس چرا رفتی و برایم اشک نریختی ؟ در شب هایم ، در تنهایی
هایم تو را جستجو کردم . اما تو مرا جستجو نکردی و نسبت
به عشق من بی توجهی نمودی . پس چرا گفتی که من یار تو هستم
و در کنارت خواهم ماند . چرا حرمت عشقمان را این گونه
شکستی . پس چرا رفتی ؟ چرا ؟ و چرا ؟....
به دل گفتم که خو کند به تنهایی خویش ، که از تن ها بلا خیزد و
سعادت آ ن کس یابد که از تن ها بپرهیزد .
و این جمله را ملکه ی ذهن خود قرار دادم که :
اگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست...
«امیدوارم اشکتون در نیومده باشه...............................»
چه عجب شد که یادی از ما کردی
خوب شد آمدی ، صفا کردی
که سحر یاد آشنا کردی
که تو امروز یاد ما کردی
بی وفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی ، وفا کردی
از فراغت به ما چها کردی
از همان راهی که آمدی برگرد
«حرف دل»
اونروز دلم خیلی بی تابی می کرد تا اینکه شب شد.دلم گرفته بود،آسمون هم دلش گرفته بود . گاهی
رعدو برق میزد و خودشو خالی می کرد . منم کم نداشتم. اگه آسمون بارون رو داشت ، منم اشکهامو
داشتم. اگه اون رعدو برق و داشت ، منم هق هق گریه هامو داشتم .
گاهی دلم میخواست اونقدر فصل های زندگی ادامه داشت که میتونستم تمام گمشده هامو پیدا کنم.
گاهی هم اونقدر دنیا برام تیره و تار میشد که آرزو میکردم زمین دهن وا کنه و منو درسته قورت بده .
گاهی مثل دیوونه ها دلم میخواست با قلمم دنیای تازه ای رو نقاشی کنم .
مثل دیوونه ها گنجشکو شبیه درخت بکشم ، درخت و شبیه دریا ، دریا رو شبیه کوه ، کوه رو شبیه
پروانه ، پروانه رو شبیه عشق و عشق رو شبیه تو.............................
گاهی اونقدر دلتنگم و دلگیر ، که فکر می کنم تمام باغ ها عین سنگ شدند و سنگها مثل حرف های
تلخ ، روح رو می آزارن
گاهی حس میکنم آسمون رو زمین اومده و دیگه هیچ بهانه ای برای نوشتن خطی به یادگار تو دفترچه
خاطرات وجود نداره .
گاهی دلم میخواد صبح که چشم باز میکنم ، یه کبوتری باشم روی شاخه ی درختی که تو باغچه ی
خونه ی دل توست. و تو هر روز که از کنار اون درخت میگذری به من نگاه کنی و من با لبخند شیرین تو پر
پروازمو دوچندان کنم.
ای کاش منم یه قطره بارون بودم تا گاهی نم نمک روی صورت تو ، روی چشمهای تو ، روی مو های تو ،
روی شونه هات مینشستم . یا یه گل سرخی بودم که هر وقت اراده می کردی منو میچیدی و توی آب
میذاشتی ، همون آبی که صداش همیشه همسایه رویاهای توست .
میدونی؟ تمام وجودم یه کویر گرم و سوزانه ، کویری که عشق و نمیشناسه و نمیدونه نوشیدن جرعه ای
از چشمه سار اون چه لذتی داره.
گاهی هم مثل رویا هام ،
دوست دارم یه دشت پر از گل باشم و تو رو تو دشت سینم جا بدمو تو همه جارو با دل خودت روشن
کنی ، شفافیتی به گل های وجودم بدی تا همه کس و همه چیز رو به شکل گل ببینم .........
میدونه چیه؟
چشمات گل مروارید ، لبات گل سرخ ، دلت گل شقایق ، دستات گل اقاقیا ، تنت گل نیلوفر ، وجودت گل
بنفشه ، قلمت گل زنبق ، پیرهنت از مریمو بوی عطر یاسه.........
اما ........... اما حیف که ازم دورن...................
چشم انتظارت میمونم............
کسی که واسه همیشه دوست داره...
وحید
سلام دوستای عزیز و نازم
امیدوارم حالتون خوب باشه . ببخشید دیر آپیدم . راستش تصمیم داشتم
دیگه آپ نکنم چون به نظر خودم یه وبلاگ مضخرفی دارم که جز
چرت و پرت هیچ چیز دیگه نداره . البته یه چند وقتی هم بد جور در
گیره درسام بودم که اصلا فرصت هیچ کاری نداشتم.
نه اینکه وبمو آپ نمیکردم ، در کل اینترنت وصل نمیشدم.
اما یاد روزایی افتادم که دلتنگیامو مینوشتم واسه همین بی خیال حذفش
شدمو اومدم تو یه کافی نت تا بازم یکم چیز میز بنویسم.
اما نمیدونین چقدر دلم واستون تنگ شده بود . چون همیشه با حرفای
قشنگتون آرامش پیدا میکردم.
اصلا این مدت که نمیتونستم اینترنت وصل شم انگار از دنیا عقب افتاده
بودم . عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بگذریم ...................................
تازگیا افتاده بودم تو خط شعر نوشتن البته نوشتن ترانه ، واسشون تو
ذهنم آهنگ درست میکردم اما چون نت بلد نیستم نمیتونستم واسشون آ
هنگ بنویسم . البته از وقتی این کارو شروع کردم که با نرم افزار Adobe Audition
که امسال جزء درسای تخصصیمه آشنا شدم . در کل این برنامه برای
تنظیم آهنگه اما میشه چند تا آهنگو قاطی کرد و یه آهنگ خوب درست
کرد . به هر حال شده بودم ترانه سرا !!!!!!!!!!!!!!!!!
اما اینو اون زدن تو ذوقم ، گفتن الان وقت شعرو ترانه گفتن نیستو باید
به فکر کنکور باشم . منم دستم سرد شدو بیخیال شدم .
البته راستم می گفتن اما ............................
بگذریم ...............................................
میگم قربونه خدا برم که چه حالی به آدم میده اصلا دیگه احساس تنهایی
نمیکنم چون میدونم که یکی پیشم هست و هوامو داره . آخع یه زمانی
باهاش قهر کرده بودم اما حالا میفهمم اشتباه میکردم.....
البته گاها باهاش دعوامم میشه اما میدونم چون دوسم داره ، داره یکی
سر به سرم میذاره اما خودش میدونه منم چقدر دوسش دارم
راستش تازگیا با یکی درگیر شدم زدم فکو فوکش له شد . البته فکش نه
ولی دندوناشو آره . واسه همین چند روزی درگیره این موضوع بودم
من معمولا از آدمایی که کسی رو مسخره میکنن حالا به هر دلیلی ،
حالم به هم میخوره که این ین یارو که باهاش در افتادم سر همین مسئله
بود که همه ی دوستامو مسخره میکرد .
بعدا پشیمون شدم که چرا این کارو کردم اما الان که فکر میکنم میبینم
حق بود اصلا ، ناراحتم ازین که چرا بد تر از این نزدمش . البته میتونم
بگم خدا بهش رحم کرد وگرنه .................................
راستی امیدوارم به خاطر این کارم سر زنشم نکنید . درکم کنید و قبول
کنید مسخره کردن کسی کار زشتیه
مثل اینکه زیادی حرف زدم
انشا الله بازم می آپم...................................................
سلام دوستای نازم
خیلی ممنونم ازین که لطف میکنینو به وبم میاینو حرفامو میخونین ، نظر
میدین . بخدا حرفایی که بهم میزنین همشون راهنمای منن . باور کنین اگه
شما نبودینو این حرفارو نمیزدین ، فکر کنم تا حالا دیوونه شده بودم !!!
راستی من فکر میکردم که بهتون گفتم چند سالمه . چون تو پست قبلیم
گفتم میخوام برم مدرسه ، همتون تعجب کردین .
قبل ازین که سنمو بگم این سوالو بپرسم ازتون :
مگه بده که آدم تو سنه کم عاشق بشه؟
مگه عاشق بودنو دوست داشتن سنو سال میشناسه؟
آره من هنوز مدرسه میرم . 17 سالمه
میرم سال سوم فنی ، رشتمم کامپیوتره
مطمئنم الان تعجب کردین
یه پسریم که تیپ ساده ای دارم . زیاد اهل مد و فشن و اینا نیستم
لباسای ساده مپوشم درعین حال شیک .اینم که گفتم ابروهامو بر میدارم فکر
نکنین 4 ساعت میشینم جلو آینه و مثل ابروهای دخترا میکنم . نه ،
اینجوری فکر نکنین چون اینجوری خیلی زشته . خیلی کمه کم در
حد........................ خیلی کم دیگه
اینجوری هم فکر نکنین که واسه اینکه عشقمو از دست دادم از همه بریدم .
بازم نه ، کلا تنهایی رو بیشتر ترجیه می دم چون خیلی راحت تر میتونم به
فکر کنم و مشکلامو حل کنم . واسه همینه که میگم خوشم نمیاد زیاد خونه
فک و فامیل برم . گوشه گیر نیستم که از همه کناره بگیرم ، اتفاقا روابطم با
همه عالیه ، طوری که تو خونواده ، مدرسه ، همه جا از این روابطم خوششون
میاد ، اما خب دیگه
راستی اینم بگم ایقدر که میگین " یه چیز بگم ناراحت نشو "
عزیزای من ، من کششم خیلی بیشتر از این حرفاست که واسه این چیزا
ناراحت شم . نظرات یعنی چی ؟ یعنی اینکه هر نظری داری میتونی توش
بنویسی . حالا میخواد نویسنده ی اون وبلاگ ناراحت بشه یا نشه
هرچی دلتون میخواد واسم بنویسین مطمئن باشین ناراحت نمیشم هیچ
خیلی هم خوشال میشم . اتفاقا همین حرفای شماست که منو سر عقل میاره.
با دلو جونم به حرفای تک تکتون اهمیت میدمو استفاده میکنم.
راستی اینم بگم من از عمه و خاله هام حالم به هم میخوره . یکی از یکی بی
جنبه تر و مضخرف تر و نمک نشناس ترن . البته شاید اینجوری نباشن اما
واسه من ازینم بد ترن. فقط و فقط یه بار گفتم بازم میگم خواهر زنداییمو
اینقدر دوست دارم که فقط به اون خاله میگم . هرچند خالم نیست اما از یه
خاله واسم عزیز تره چون تمام حرف دلمو راحت میتونم بهش بگم اونم
همیشه با دلو جون به حرفام گوش میده حتی اگه خسته باشه .
ببخشید خستتون کردمو مثل همیشه سرتونو درد آوردم ، فقط خواستم یکم
دربارم بدونین . بازم تعجب میکنین 17 سالمه !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین . منم تها نذارین که جز شما
دوستی ندارم اینو جدی میگم .
سلام دوستای نازم
ببخشید دیر می آپم
راستش یکم با مامانمینا درگیر بودم.آخه همش بهم گیر میدن .
البته تقصیر منم هست اما اونا هم نباید چپ و راست اینقدر پیله کنن.
راستش من کار خاصی نمیکنمو چیزی نمیگم که این کارو باهم کنن فقط
میگم با من کاری نداشته باشین.
یه روز عمه خانم زنگ میزنه میگه بیاین بریم بیرون اینا هم زود میگن
چشم.ولی من نمیخوام باهاشون برم. دوست دارم تو خونه باشم زوره؟
یا همون خودشونو بگم ، داریم میریم خونه ی خاله
وحید پاشو حاضر شو
بابا من نمیام آخه خونه خاله حلوا پخش میکنن که منم بیام؟
اصلا بهم میگن تو عوض شدی چته نمیدونیم
کسی نیست بهشون بگه من از عمه ، خاله ، دایی ، عمو بدم میاد
آقا دوست دارم تو خونه باشم موزیک گوش بدم ، اینترنت وصل شم
اصلا دلم میخواد یکم تنها باشم بخدا یه ماه دیگه مدرسه ها شروع میشه گم
میشم میرم مدرسه ولی بذارین همین یه ماهو حال کنم مدرسه که وا شد
مصیبت شروع میشه . پس جرا اذیتم میکنن نمیدونم
البته به چیزای دیگه هم گیر میدنا !
مثلا : جلو اینه زیاد وای نستا ، ابروهاتو اینقدر بر ندار ، غر نزن ، تو خونه
فامیل زیاد اخمو تخم نکن ، ناخنا تو بلند نکن ، با موبایلت ور نرو ، کم با
تلفن حرف بزن ، کم اینترنت وصل شو پول تلفن زیاد میاد ، کتاب
بخون ، یکم درسای سال قبلتو مرور کن ، کتابای سال بعدو بگیر بخون ،
شب زود بخواب صبح زود بیدار شو ، .............................................
بازم بگم ؟
میدونم الان همتون میخاین بگین اونا صلاحتو میخوان اما دیگه چقدر؟
علته اینکه دیر می آپم اینه که زیاد نمیتونم به اینترنت وصل شم.
سلام دوستای نازم
نظراتتونو خوندمو یه تصمیمی گرفتم و به یه موضوعی پی بردم
ای کاش مم مثل شما فکر می کردم . حق با شماست.
من اشتباه می کردم.
آره شما راست میگین. خدا صدامو میشنوه .می دونم.....میدونم یه روزی
جوابمو میده اما دیر یا زودشو خودش میدونه .آره خدا دستمو میگیره و منو از
تنهایی در میاره.
به این موضوع هم پی بردم که بالا ترین گناه نا امیدیه
آره درسته خدا عالم تر از همست . اگه جوابمو نمیده حتما یه حکمتی داره .
اصلا از کجا معلوم داره ازمایشم می کنه ؟ شاید میخواد ببینه چقدر تحمل
دارم ؟چقدر بهش توکل دارم.....؟
با این حال همه ی این امیدواری هارو مدیونه شما دوستای گلمم آخه
من دیگه داشتم امیدمو از دست میدادم . درسته ! این شمایین که چراغ
امیدو تو دلم روشن کردین
پس از امروز میخوام اینو تکرار کنم و بگم :
خدایا ! من میدونم عشقمو ، عزیزترینمو بهم بر میگردونی
خیلی دوستون دارم
بازم واسم دعا کنین...................................................
خیلی دوستون دارم
سلام دوستای عزیزم
ببخشید دیر آپ کردم
راستش زیاد حوصله نداشتم
آخه تازگیا یکم با خدا درگیر شدم . همش میگن امیدت به خدا
باشه . آخه تا کی ؟ چرا خدا حرفمو گوش نمیده؟
اگه گناه کردم چرا سزاشو اینجوری ازم پس میگیره؟اگه بی گناهم
پس چرا دردمو دوا نمیکنه؟
البته من که همیشه دوسش دارم اما نمیدونم چرا اینجوری باهام تا
میکنه؟واسه چی تنهام گذاشته؟
چرا عشقمو بهم بر نمیگردونه؟
آخه تا کی الکی بخندم ؟ تا کی مزه بریزم که مبادا کسی از حالم با
خبر نشه؟
چقدر دعا؟چقدر تمنا؟چقدر قسم؟
چرا خدا جوابمو نمیده ؟ یعنی خدا دلش میخواد همینجوری تنها
باشم؟
واسه چی؟واسه چی؟ واسه چی؟
میدونین چیه؟من یه اخلاقی دارم که یا چیزی رو دوست ندارم یا اگه
دوشس داشتم عمرا ازش دل بکنم .واسه ی همینه نمیتونم بی خیال شم.
تو رو خدا واسم دعا کنین که خدا عشقمو بهم بر گردونهالبته نه فقط
به من ، به همه ی عاشقا دعا کنین
خیلی تنهام........خیلی.........
بی وفا غشق من بخدا اشک من
می مونه رو گونم تا بیای پیش من
رفتیو بعد تو چه زجری کشیدم
هنوز تار موتو به دنیا نمیدم
***
تو رو به خاطراتمون تو منو بی خبر نذار
تو رو به اشکمون قسم منو چشم به در نذار
باشه میرم از پیشت خداحافظ عشق من
ببخش روی نامه هام باز چکیده اشک من
دلت موندنی نبود خداحافظ عشق من
***
حالا که نموندی بگو از من چی دیدی
چه ساده نشستی چه ساده پریدی
بغضمو وقت جدای هی نگه داشتم به سختی
حتی واسه دل خوشیمم دست تکون ندادی رفتی
***
پس بذار روی ماهتو دم آخر نگاه کنم
سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم
وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من
دلت میشکنه یه روز می دونی قدر اشک من
سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من
خواننده و آهنگ ساز : سرور خواننده ها که که روزی 6-7 بار آهنگاشو
گوش میدمو همشم حرف دلمه مجید خراطها الهی قوربونش برم که با
آهنگاش زندگی میکنم
سلام به شما دوستای گلم
ببخشید دیر به دیر می آپم .
راستش حرفام واسه گفتن زیاده اما حوصلم واصه تایپ
کردن کمه.
امروز میخوام یه چیز بهتون بگم اما امیدوارم مسخرم
نکنین
راستش شنبه شب بود حدودای ساعت 2:30 شب .هر
کاری کردم خوابم نمیومد.حوصله ی اینترنتم
نداشتم.تصمیم گرفتم تا کسی خبر دار شه برم بالا پشته
بوم آپارتمونمون بخوابم .هوا هم خیلی خوب بود.
آروم پاشدم یه بالشو یه ملافه ور داشتم رفتم.
آسمون خیلی خوشگلی بود.واقعا نازنین بود.خیلی حال
کردم . رو زمین خوابیدمو شروع کردم به نگاه نکردن به
ستاره ها.یکم به عشقه از دست رفتم فکر کردم که چه
روزای خوبی رو با هم داشتیم.اما حیف اون روزا رفتهنو
بر نمیگردن.اشک تو چشام حلقه شد.اما سعی کردم گریه
نکنم.
تورو خدا فقط باور کنین حرفمو.مسخرمم نکنین
تو همین فکرا که بودم یهو یه صدای عجیبی به گوشم
خورد . اینگار یکی بهم گفت :
چرا گریه میکنی . مطمئن باش یه
روز بر میگردم
یه لحظه کپ کردم.گفتم شاید خیالاتی شدم.اما دوباره
بعد 7_8 دقیقه بازم همون صدا رو شنیدم که گفت.
آخه واسی چی ناراحتی ؟ یه روزی
بر میگردم
داشتم شاخ در میاوردم . نمیدونستم واقعا قضیه چیه؟
اما........اما صداش همون صدای عشقم بود.بد جوری گیج
شده بودم.آخه نمیدونستم صدا از کجا بود.پاشده بودم داشتم
چپو راستمو نگا میکردم . انگار نصف شب عزیزه دلم
اونجا بود.آخه مگه یه همچین چیزی ممکنه؟
اما نمیدونم . همش میگفتم حتما این صدای تمیدواریه که از
دلم اومد اما آخه چجوری؟مگه میشه؟
از خوشحالی داشتم اشک میریختم که خدایا یعنی
میشه...............
حالا از اون روز همش دارم دعا میکنو لحظه هارو
میشمارم....................
البته شاید واست عجیب باشه اما به خدا قسم راست میگم
تو رو خدا شما هم اگه باور دارین واسم دعا کنین........
خیلی دوستون دارم
سلام به شما دوستای نازم
امروز با خودم فکر میکردم که چرا زمونه اینقدر بی رحم شده؟
چرا عشقا کمرنگ شده؟ چرا همه دل همدیگه رو میشکنن؟
چرا تا به کسی محبت میکنی زود پا رو دلت میذازه؟
بگذریم............
جمعه صبح برای اولین بار زود بیدار شدم.تصمیم گرفتم تا همه خوابن بزنم از خونه
بیرون. از خونه در اومدم بیرون .داشتم پیاده میگشتمو یاد خاطرات شیرینم افتاده
بودم.
نزدیکا یه پارک بود. رفتم نشستم رو یه نیمکت.تازه دو سه دقیقه نبود نشسته بودم
که دیدم صدای ناله میاد اما خیلی آروم.
اول اعتنا نکردم اما دیدم نه قضیه جدیه . پاشدم رفتم ببینم صدای کیه
یهو چشم به یه دختری افتاد که زانو هاشو بغل کرده بود داشت گریه میکرد.
منم راستش طاقت دیدن گریه ی هیچ کسو ندارم حتی میخواد دشمنم باشه.
اعصابم خورد شده بود . دلم میخواست برم ازش بپرسم که چرا گریه میکنه؟
اما ترسیدم گفتم بر میگرده یکی دوتا فحش آبدار نثارم میکنه.
اما طاقت نیاوردم . رفتم جلو با کلی ترس گفتم:
ببخشید خانوم؟
اول جواب نداد
دوباره با صدای بلند تر صداش کردم دیدم برگشت اما با چشای پر از اشک !
موندم بهش چی بگم . گفتم :
ببخشید نمیخوام فضولی کنم اما مشکلی پیش اومده ؟
خودمو برای فحش آماده کرده بودم اما برعکس .
گفت : نه چیزی نیست .
گفتم اگه چیزی نیست پس چرا گریه میکنین ؟
ساکت شد . چیزی نگفت .
گفتم نمیخوام مزاحم بشم فقط بدجور ناراحت شدم.
اینطور که پیدا بود بود دلش بدجور پره .
خلاصه با یکم منو من شروع کرد به حرف زدن .
ازم پرسید تا حالا کسی قلبتو شکسته ؟
گفتم چطور ؟
گفت میخوام بدونم میتونم درکم کنی یا نه؟
منم خیلی خلاصه دردمو گفتم.
اینم شروع کرد حدود 2 ساعت حرف زدن .
قضیه یه پسر دل سنگی که بعد از حدود 1 سال دوستی با یه دختری که تمام
عشقش اون پسر بود ، میره و تنهاش میذاره
کلی الکی دوست دارم دوست دارم میبافته آخرش معلوم شده که یکی دیگه زیره
سرش داره . میره با اونو دل لطیف دختری رو تنها میذاره .
منم با کمال علاقه گوش میکردم چون دوست ندارم کسی حرف تو دلش بمونه
.همینطوری که این داشت حرف می زد اشکای منم میچکید.
خلاصعه بعد از این که حرفاش تموم شد کلی ازم عذر خواهی کرد بخطر حرفاش .
منم عذر خواهی کردم . بعدشم از هم جدا شدیم رفتیم .
تو راه خیلی اعصابم ناراحت شده بود
یاد یه شعری افتاده بودم که میگه :
ندونستیم چه بی رحمه زمونه
هرکی عاشق باشه تنها میمونه
رفتم خونه دیدم همه بیدارن و دارن با تعجب بهم نگا میکنن . بازم یه تابلو بازیه
دیگه .......
تو آینه به قیافم نگا کردم دیدم چشام سرخ شده بس که گریه کرده بودم.
هی ازم پرسیدن چی شده ؟
آخرش یه دروغی بافتمو گفتم که خودمم شاخ در آورده بودم که چجوری جورش
کردم.
خلاصه ببخشید سرتونو در آوردم اما خواستم بگم که به عشقتون وفا دار باشین
همدیگه رو دوست داشته باشین این خارج از معرفته که دل عشقتونو بشکنین
بیاین دستامونو بالا ببریمو از خدا بخوایم همه ی عاشقا رو به عشقشون برسون
بازم سلام اما ایندفه یه سلام عجیب
به نظر شما من خیلی آدم تابلویی ام؟؟؟؟
آخه یکی از دوستام میگفت تابلو بازی زیاد در میار م مثلا
وقتی باکسی ام زیاد باهاش حرف نمیزنم یا حتی استادمون
تو کلاس زبان میگفت تو مثل همیشه سر حال نیتس چته؟؟
آخه بخدا من همیشه درسته تو دلم آشوبه اما تو ظاهر به هیچ عنوان
کاری نکردم که کسی چیزی از دلم بدونه . اما تازگیا همه ازین حرفا
بهم میگن دیگه چقدر فیلم بازی کنم ؟؟؟
آخه من هیچ فرقی نکردم یعنی همون طوری که قبلا ریختم میخندید
الانم همونجوریم اما نمیدونم چرا این حرفارو بهم میزنن؟؟
اما اما اما خالم قضیه ی منو میدونه . البته خاله که میگم ختله ی
واقعی خودم نیست چون خاله خودم خیلی خیلی بی جنبه تر از این
حرفاست که بهش چیزی بگم
شاید براتون جالب باشه بدونین که خواهر زن داییمه !!!!!!
5-6 سال ازم بزرگتره اما اینقدر که دوسش دارم هیچ خاله واقعی
خودمو یک هزارمش دوست ندارم.
آخه این خاله که میگم خیلی درکش بالاست و همه چیزو تو هوا میزنه
که منم انقدر دوسش دارم که بهش گفتم چه مرگمه
اومم از همین کارام که الکی میخندمو فکرم جای دیگست فهمیده بود
که ازم خواهش کرد که بهش بگم
البته اینور اونور به زیاد تیکه میندازن
هی چپو راست میگن عاشق شدی اما اخمیت نمیدمو یه نگاهی بهشون
میکنم که ار فحش دادن بد تره واسشون
مثل اینکه زیادی حرف زدم
راستش ازتون راهنمای میخوام
خواستم تورو خدا اگه میتونینو تجربه کردین بهم بگین چجوری دیگه
تابلو بازی در نیارم تورو خدا کمکم کنین آخه نمیتونم م م م م م م م
خیلی سخته !!!!!!!
سلام دوستای گلم امیدوارم هر جا که هستید حالتون خوب باشه
راستش چند روزی بود حال آپ کردن نداشتم . اما امروز یکم حالم سر
جاش بود.
میگم تا حالا شده یه صحنه ای رو ببینین بعدش یاد خاطرات خودتون
بیوفتین ؟
امروز داشتم تو یکی از پیاده رو های شهر قدم میزدم و تو فکر فرو رفته
بودم . یهو چشم به یه دختر و پسر افتاد که دست همو گرفته بودن و
داشتن راه میرفتن . معلوم بود حرفای قشنکی هم بین خودشون میگن .
تو همون لحظه یاد خاطرات قشنگ خودم که اشک یه لحظه تو چشام
حلقه زد و یه بغض سنگینی گلومو فشار داد .
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!
تو همون لحظه بود که از ته دل با صدای بلند و با همون بغض سنگینم و
چشای اشک آلودم داد زدم گفتم :
خدایا ! همه ی عاشقا رو عاشق تر کن ، هر کی هم
مثل من عشقشو از
دست داده ، به عشقش برسون .
اصلا هواسم نبود که صدام بلنده . همون دوتا عاشقی که از دور میومدن ،
اومدن از کنارم رد شدن . یه چپ نگاهی به من کردن.
یهو یکی شونم فشار داد و آروم تو گوشم گفت :
آمین!!
بر گشت نگا کردم دیدم همون پسرست که داشت با عشقش از کنارم
رد میشد.............................
سلام خدا جون
خوبی ؟ میشناسی من کیم ؟ همونیم که عشقشو ازش گرفتی! همونیم
که تنها شده ! همونم که شبو روز کارش گریه شده!
آره .... آره ..... درست حدس زدی.........
خدایا ! میخوام باهات حرف بزنم . میخوام از دلتنگیام بهت بگم . میخوام بگم با
رفتن عشقم بدجور تنها شدم . آخه میدونی خیلی دوسش داشتم . خیلی .اما ازم
گرفتیش بدون هیچ دلیلی.
خدایا ! چرا اینکارو باهام کرد؟ مگه نمیدونست که چقدر دوسش داشتم؟ گه
نمیدونست اگه یه روز نمیدیدمش تا شب بی حوصله بودم؟پس چرا این کارو باهام
کرد ؟
خدایا ! از تو هم گلایه دارم . خب تو که میدیدی چقدر دوسش دارم پس چرا گذاشتی
بره ؟ منی که براش میمردم ، منی که حتی بهش میگفتم پاتو زمین نذار ، بذار رو
چشم من ، منی که .....منی که اونقدر بهش محبت کردم ، منی که ..............
خب خودت که همه ی اینارو میدیدی ، مگه خودت نمیگی از همه به آدما نزدیک
تری ، پس پیش منم بودی و رفتارمو ، دوست داشتنمو دیدی ، آخه پس چرا
گذاشتی بره ؟
آخه من که غیر از اون کس دیگه ای رو دوست نداشتم که بگی عیب نداره این رفت
اون یکی که هنوز نرفته.
میگم خدا ! اگه خودت یه روز عاشق میشدی بعدش اونم میرفتو تنهات میذاشت
چیکار می کردی؟ قیدشو میزدی میگفتی بیخیال ؟ یا.................
میگم خدا ! نکنه من لایق عشقش نبودم !؟ راستی نکنه خطایی ازم سر زده بود ؟
ولی چه خطایی ؟ خب شاید یه حکمتی بوده اما من نمیتونم به همین سادگیا دست
بردار شم بگم یه حکمتی بوده . نه ! نمیتونم ، چون باور کردن تنها شدنم خیلی
سخته .....خیلی....
خدا جون عشقمو بهم بر گردون.................
سلام دوستای عزیزم
نمیدونم تا چه حد با مجید خراطها آَشنایی دارین من که کشته مردشم چون همیشه حرفه دلمو
میخونه
اخیرا با یه خواننده ی عزیز دیگه همکاری کرده که متنش خیلی عالیه . البته دلم میخواست
آهنگشو
واسه دانلود بذارم اما با این وضع سرعت زغالی اینترنت جور در نیومد
اینم متنشه :
کجایی عزیزم ببینی چه تنهام
کجایی ببینی چه تاریک شبهام
چی شد تو نگاهت کس دیگه ای بود
کجایی که بعد تو غم همدمم بود
نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت
بیا تا بریزم اشکامو به راهت
کجایی گل من تو رفتی می دونم
دلم تنگ واسه تو نا مهربونم
***
بدون تا ابد تو قلب منی
ولی باز چه ساده دلو میشکنی
اونی که پر هاشو بستو نشست
چه ساده پرید و دلم رو شکست
***
نبودی ببینی چی اومد سر من
کجایی ببینی شکسته پر من
پریدی چه ساده تو تنها نذارم
میدونی که نای پریدن ندارم
پر من شکسته نکن نا امیدم
بدون بعد چشمات خوشی رو ندیدم
چه شبها به یادت نشستم میدونی
بسه گریه زاری ، تو نامهربونی
***
بدون تا ابد تو قلب منی
ولی باز چه ساده دلو میشکنی
اونی که پر هاشو بستو نشست
چه ساده پرید و دلم رو شکست
موزیک : مجید خراطها
خواننده : امیر منتظری
سلام عزیزای من
ببخشید که تو پست قبلیم ناراحتتون کردم بخدا نمی خواستم این کارو بکنم اما به قول یکی از
دوستای عزیزم که میگه "آدم وقتی تنها میشه بهتره با نوشتن خودشو از تنهایی در بیاره"
اما من اشتباهی کردم که تو وبم نوشتمو شمارو ناراحت کردم اما دوستای عزیزم دلم بدجور
گرفته ، خیلی تنها شدم ، کارمم شبو روز شده گریه ، آخه شما
نیدونین ......نمیدونین..........نمیدونین.......
تو رو خدا وقتی تنها میشین ، وقتی تو خلوت خودتون هستین ، به منم دعا کنین که به عشقم برسم

سلام دوستای گلم
خیلی ممنونم از اینکه بهم سر میزنین . میدونین چیه؟این روزا بدجور
دلم گرفته . دلم فقط گریه میخواد . آخه خیلی تنها شدم . چند روزی بود
که یه وب دیگه داشتم و هرچند وقت یه بار آپش می کردم . اما تازگیا
زیاد حوصله ی اونو نداشتمو تصمیم گفتم این وبو درست کنمو حرفای
دلمو توش بنویسم .
نمی دونم تاحالا شده کسی رو که دوسش دارین بره و تنهاتون بذاره؟
اونوقت چیکار میکنین ؟ بیخیالش میشین؟ خب معلومه که هیچکس
نمیتونه کسی رو که دوست داره و ازش دوره قیدشو بزنه.
نمیدونم چی بنویسم ، آخه بغض داره خفم میکنه.انگشتامم نای نوشتن
ندارن . اما به یاد اون هرچی رو که بخوام تا اونجایی که میتونم می
خوام بنویسم
خیلی دلم گرفته ، آخه .................... ترکم کرده . منی از جونم بیشتر
دوسش داشتم حالا دیگه رفته سراغ یه عشق دیگه ،
نمیدونم اما من چیزی براش کم نذاشتم ، خیلی هم دوسش داشتم ، یه روز
که می فهمیدم ناراحته ، از اون بیشتر من ناراحت میشدم . یه روز که
میگفت حالم بده ، حال من ازش بدتر میشد . حاضر میشدم جونم بدم
تا خوب بشه .
آخه نمیدونم اونم منو خیلی دوست داشت ، همیشه وقتی باهام داشت
حرف میزد از لابه لای حرفاش میفهمیدم حتی موقعی که داشت نگام
میکرد از برقی که تو چشاش بود میدونستم .
همیشه ازم میپرسید چقدر دوستم داری ؟ منم اشک تو چشام جمع
میشد میگفتم اندازه ی جونم
میخندید میگفت: شاید جونتو دوست نداری اونوقت چی؟
منم با خنده جواب میدادم : اگه جونمو دوست نداشتم تاحالا یه کاری
دست خودم داده بودم.
بعضی روزا پیش میومد که نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم ، حتی
موقعیتمون طوری میشد که نمیتونستیم بهم یه زنگ بزنیم . اما بازم شبا
یه اس ام اس بهم میزدیمو یه شب بخیری بهم میگفتیم
اما حالا منم موندمو شب گریه هام . هرشبمو با چشای گریون
میگذرونم .
دیگه کسی نیست که شبا به اون صدای دلنشینه خنده هاش بهم بگه
دوستم داره .
خب ، نمیدونستم چه بی رحمه زمونه ؛ هرکی عاشق باشه تنها میمونه.
منم تنها موندم آخه من که بهش بدی نکرده بودم حتی از گل نازکتر
بهش نگفتم ، کمتر از عزیز دل چیزی بهش نگفتم . نمیذاشتم احساس
کمبود محبت کنه . شبو روز قلبم واسه دیدنش میزد . بعد از
خداحافظی امروز منتظر سلام دوباره ی فردا بودم .
اما .............. اما..................حالا دیگه نیست . رفتو تنهام گذاشت .
بدون هیچ دلیلی
دیگه نمی تونم چیزی بنویسم
شما رو به خدای بزرگ میسپارم
توی کوچه دلم فقط صدای تو میاد
صدای ناز و همیشه آشنای تو میاد
وقتی بارون می زنه تو شیشه ساکت ما
پنجره فکر می کنه صدای پای تو میاد
صبح دیدم خورشید داره یواشکی به کوه میگه
که فقط به کوچه دل ما به هوای تو میاد
این نسیم سحری که غرق عطر و شبنمه
می دونم به شهر دل ما فقط برای تو میاد
اشک در چشمان من دریای غم دارد به دل
خنده بر لب میکنم تا کس نداند راز دل

« دیدار »
روزی که تو را دیدم ، آن روز چه زیبا بود
فردای قشنگ من ، در چشم تو پیدا بود
در پیش تو احساسم ، خوش تر ز شب باران بود
پیغام سحر بود و ختم شب شیدا بود
آن روز به هر گوشه از کوچه دل رفتم
انگار تصویری از روی تو آنجا بود
امروز در این خلوت ، با یاد تو می خوانم
روزی که تو را دیدم آن روز چه زیبا بود
دیوانه یک جرعه نگاهت هستم
محتاج ترین روی ماهت هستم
لبریز شدست کاسه صبرم ، آه...
ای عشق ، بیا چشم به راهت هستم

روزی که نگاهم به نگاهت گره خورد
چشم مست سیهت همه هستی ام داد به باد
در پس آن نگه سوزنده
دل من گفت که عشقی جاریست
عشقی که مرا به دیار دگری خواهد برد
به دیاری که در آن ، نفس سبز بهاران جاریست
به دیاری که دل من در دل تو آشیان خواهد ساخت.....
نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم
اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم
خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی
من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم
تو مجنونی و من با تیشه عشقت شبی
بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم
چشمهای من غریق اشک هجران تو شد
با تمام خستگیهایم صدایت می کنم
نازنینا!زندگی رابهر چشمت باختم
باز هم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم
تقدیم به امیدی که متعلق به آینده است
عاشقانه می پرستمت
دوستت دارم

